مرتضى مطهرى
718
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
مىكردند و اين آخر عمر را هرطور بود با راحتى گذراند . تا مرد . همه مراقب بودند كه يك روزى آن اتاق را تصاحب كنند و برادران ديگر نفهمند . بعد همه فهميدند كه بابا به همه گفته است . گفتند خوب حالا باباست ، خواسته كه ميان همه تقسيم كند . ديدند اينجا رقابت صرف نمىكند بايد با همديگر سر اين گنج بسازند . آمدند بيل و كلنگ آوردند ، مقدار زيادى كندند و يك وقت ديدند يك خمره پيدا شد . فهميدند كه گنج بابا اين است . خمره را درآوردند ، درِ خمره را باز كردند ، ديدند كه در آن چيزى نيست ولى يك طومار بزرگى هست . گفتند لابد گنجنامه است . طومار را باز كردند ، ديدند به خط درشت و خوانا نوشته : خداى داند و من دانم و تو هم دانى * كه يك فلوس ندارد عبيد زاكانى عين همين رقابت را الآن كشورهاى بزرگ دارند ( رقيبها وقتى كه عاقل باشند اگر امر مورد رقابت قابل تقسيم و تجزيه باشد با همديگر رقابت نمىكنند و رقابت تبديل به همكارى مىشود ) به همين دليل كه الآن ما مىبينيم شوروى چنين كارى كرده . من نمىفهمم اين چه فلسفهاى بوده كه ماركس اين رقابت را يك اصل تخلف ناپذير دانسته است ؟ ! در بعضى حيوانات باهوش رقابت تبديل به همكارى مىشود . گرگها با همديگر گاهى به جاى رقابت همكارى مىكنند . شايد مثلًا در طبيعتِ سگ رقابت بيشتر از همكارى است كه « تكالب » ضرب المثل شده است . تكالب يعنى اگر يك لاشهاى افتاده باشد ، دوتا سگ با همديگر توافق نمىكنند با اينكه هردو را سير مىكند . وقتى به آن مىرسند قبل از هر چيزى شروع مىكنند همديگر را گاز گرفتن و دعوا كردن . ولى گرگها در بردن گوسفند آنچنان با يكديگر همكارى مىكنند كه حد ندارد ! در فريمان ما - چون مردمش بيشتر دامدار بودند - قصههاى عجيبى از هوش گرگها نقل مىكردند . چوپانى براى اخوى ما نقل كرده بود و او براى من نقل كرد كه اين چوپان گفت كه روزى يك وقت من ديدم يك گرگى مثل اينكه مراقب است مىخواهد بيايد گوسفندها را ببرد . من به او حمله كردم . ديدم اين حيوان مىشلد . ما طمع كرديم كه اين گرگ را هرطور هست بگيريم . ( در ميان چوپانها هم اگر كسى يك گرگ بگيرد و كلّهء گرگ را ببرد نشان بدهد - آنجا كلّه گرگى مىگويند - يك جايزه به او مىدهند كه يك گرگ كم كرده . ) شروع كرديم به دنبال كردن ، او هم لنگ لنگان مىرفت . همينطور مىرفت ، همين كه ما را خوب از گله دور كرد ، يك مرتبه برگشت و مثل تير خودش را به گله رساند . معلوم شد حقه بازى كرده ( خندهء استاد و حضار ) . يا يك گرگ از يك طرف مىآيد چوپان را دور مىكند ، آن ديگرى از آن طرف حمله مىكند گوسفند را مىگيرد و مىبرد و بعد با همديگر مىخورند . وقتى كه گرگهاى درنده در عالم درندگى خودشان اين مقدار هوشيارى داشته باشند كه بتوانند